کد خبر: 3778
15/09/01 - 6:39 ق.ظ

حجت الاسلام عسگرآبادی مسئول طرح ملی حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها) ویژه مدارس ابتدایی هدف از برگزاری مسابقه خاطره نویسی حجاب را ثبت آثار و برکات طرح حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها) دانست و افزود: این طرح در بین دانش آموزان با استقبال بی نظیری مواجه شده و در تربیت دختران نوجوان تأثیر […]

حجت الاسلام عسگرآبادی مسئول طرح ملی حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها) ویژه مدارس ابتدایی هدف از برگزاری مسابقه خاطره نویسی حجاب را ثبت آثار و برکات طرح حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها) دانست و افزود: این طرح در بین دانش آموزان با استقبال بی نظیری مواجه شده و در تربیت دختران نوجوان تأثیر مستقیم و بسزایی گذاشته است. همچنین بسیاری از مادران دانش آموزان حافظ حجاب، به تشویق فرزند خویش، به حجاب روی آورده و چادر را انتخاب نموده اند.

مسئول طرح ملی حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها) ارسال خاطرات مربیان به ستاد مرکزی را یادآور شده و گفت: مربیان حجاب از شعب تحت پوشش مرکز حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها) خاطرات زیبای خود را از حضور در مدارس، اجرای طرح و ارتباط با دانش آموزان به صورت مکتوب به ستاد مرکزی ارسال نمودند.

 

حجت الاسلام عسگرآبادی در کیفیت ارزیابی خاطرات چنین بیان داشت:

این خاطرات توسط هئیت داوران (حجت الاسلام ابراهیم پور، حجت الاسلام قاسمی، حجت الاسلام عسگرآبادی) ارزیابی شده و پنج خاطره، امتیاز ویژه را کسب نمودند.

نفرات برتر مسابقه خاطره نویسی در اختتامیه دومین دوره سراسری هم اندیشی و توانمند سازی مربیان حجاب معرفی شده و هدیه‌ای به رسم یاد بود تقدیم ایشان گردید.

اسامی نفرات برتر مسابقه خاطره نویسی مربیان به شرح ذیل است:

خانم راستگو، شعبه مشهد؛ خانم رضایت، شعبه قم؛ خانم زارع، شعبه قم؛ خانم صالحی، شعبه ساری؛ خانم شیرزاد، شعبه ساری؛ نمونه ای از خاطرات مربیان را در ذیل می خوانید:

 

ثبت خاطرات مربیان حجاب طرح حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها)

مرکز حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها) – شعبه مشهد مقدس

نام و نام خانوادگی مربی: سرکار خانم صدیقه راستگو         

بسم الله الرحمن الرحیم

سال اول بود که ازطریق مکتب اسلام شناسی حضرت زهرا(سلام الله علیها) با مؤسسه ریحانه النبی آشنا شده بودم وهمون سال اول،۴-۵ تا کلاس مختلف رو قبول کرده بودم.صبح روز دوشنبه بود و موقع حضور من در مدرسه. گیج و کم خواب بودم آخه پسرم تمام شب،تب شدیدی داشت و من مجبور شدم تا صبح کنارش بیداربمونم و ازش مراقبت کنم. ساعت۷:۳۰ باید درمدرسه حاضر می شدم و به هیچوجه نمی تونستم با مدرسه تماس بگیرم ورفتنم رو کنسل کنم . راه خونه ما تا مدرسه خیلی دوربود با اعتقاد به اینکه مؤسسه یک پایگاه جهادی است و نباید هزینه اضافی داشته باشیم. با وجود خستگی وسرمای شدید اواخر دیماه با اتوبوس به سمت مدرسه راه افتادم ،باید سه تا اتوبوس عوض می کردم علاوه بر کیف مدرسه یک نایلون بزرگ سفید رنگ هم دستم بود که مربوط به کتابها ونقاشی ها ونامه های بچه ها بود. از سرما می لرزیدم تن خستم رو به ایستگاه دوم رسوندم خداروشکر یک صندلی جای خالی داشت روی صندلی اتوبوس نشسته بودم که با دیدن وضعیت بد حجاب مردم،خستگی و سرما یادم شد.

غرق در افکار جور واجور شدم،یک لحظه ازهدفم خسته شدم و توی دلم گفتم:مگه با یک گل بهار میشه وقتی وضعیت مادرهای جامعه اینه ما چرا اینهمه سختی می کشیم واسه بچه ها.توهمین فکرها بودم که اتوبوس از روبروی گنبد طلای امام رضا(علیه السلام) رد شد. از پشت پرده برف به آقا سلام گفتم و همون موقع از آقا خواستم تلاش خالصانمون بی نتیجه نشه.

اتوبوس از روبروی حرم که رد می شد نفسم تازه می شد و انگار دوباره جون می گرفتم.مسیر طی شد و با انرژی بیشتری به مدرسه رسیدم به ساعت نگاه کردم آخ آخ نزدیک بود زنگ کلاس به صدا در بیاد.از آخرین ایستگاهی که پیاده شدم تمام مسیر رو دویدم.نفس نفس زنان به مدرسه رسیدم،۴۰دقیقه از کلاس اولی نگذشته بود که از دفتراومدن دنبالم،خانم مدیربا حالت عصبانی و برآشفته ای گفتند:خانم حواستون کجاست؟پرسیدم طوری شده؟گفتند:بله،تمام آمارواسامی بچه ها و وسایلتون رو توی اتوبوس جا گذاشتین والان یه خانوم تماس گرفتند آدرس دادند که تشریف ببرید وتحویل بگیرید.

وای تازه فهمیدم چه کم حواسی و بی توجهی بزرگی کردم.آدرس رو گرفتم وبه راه افتادم از ناراحتی نفسم بالا نمی اومد دعا دعا می کردم اتفاق بدی نیفته .به ساختمون اداری بسیار شیکی رسیدم یک شرکت فنی مهندسی بود.برای رفتن به داخل ساختمون کاملا مردد بودم (ذکر همیشگی مادربزرگم رو خوندم:آمنت باالله توکلت علی الله) به سمت آسانسور رفتم توی آینه آسانسور چهره ی رنگ پریده و چشم های بی خوابم فریاد می زدند. به طبقه چهارم رسیدم چند قدم به جلو رفتم به یک راهرو رسیدم از اون رد شدم سکوت مطلقی همه محیط رو فرا گرفته بود.

هنوز داشتم ذکر می گفتم و خودم رو به خاطر این همه سربه هوایی سرزنش می کردم که یک خانم بسیار بدحجاب با نهایت آرایش وآراستگی به استقبالم اومد،گفتم من راستگو هستم گویا شما با مدرسه تماس گرفتین؟ منو به اتاقش دعوت کرد.نایلون وسایلهام رو دیدم که روی میز کارش گذاشته بود،کارتهای پیام شهید،نقاشی های حجاب بچه ها،نامه های بچه ها به حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)،دفتر خودم که مارک حجابش روی جلد برق می زد.

اون خانم مهندس نرم افزار بود و توی اون شرکت مشغول به کار بود.درطول این یک ساعت تمام مطالب ونامه ها ونقاشی های بچه ها رو رصد کرده بود. از من در مورد کارم پرسید در مورد طرح درمورد هزینه ها و انگیزم برای کار؛من هم با صبوری به سؤالات مشتاقانش پاسخ دادم. عاشق یکی از نامه های بچه های کلاس سوم شده بود،نامه به حضرت زهرا(سلام الله علیها)،چشمانش پر از اشک شده بود گفت بچه ها چه روح پاک و احساسات لطیفی دارند. می خواست نامه رو برای خودش داشته باشه ومن چند تا کارت شهید و۲تا ازنامه های بچه ها رو بهش هدیه دادم.

بهم گفت شماره تماستو بهم میدی؟نگرانیم تقریبا رفع شده بود،دوباره ذکر مادربزرگم رو زیر لب خوندم و شمارمو بهش دادم باهاش خداحافظی کردم وبه مدرسه برگشتم.

روزها می گذشت چند روز بعد به خاطر همین جاگذاشتن لوازم های مدرسه از طرف مسئول شعبه و مدیر به شدت توبیخ شدم،تو فکروناراحتی برخورد بد مسئولمون بودم که صدای زنگ تلفن همراهم افکارم رو به هم ریخت،شماره ناشناس بود همون خانمی بود که به دفتر کارش رفته بودم با من قرارگذاشت و از من دعوت کرد که به دفتر کارش برم،دعوتش رو پذیرفتم به امید اینکه بتونم مبلغ باشم وتأثیر مثبتی روی نگرش واندیشش بذارم.

به دفتر کارش رسیدم وای خدای من!چهره بی آرایش و زیبای اون خانم توی لفافه ی چادرمشکی مثل مرواریدی توی صدف می درخشید از خوشحالی داشتم بال در می آوردم به اتاقش رفتم،۲تا از نامه های دانش آموزان که به امام زمان و حضرت زهرا نوشته بودند رو زیر شیشه میزش گذاشته بود و با کادر نقره ای زیبایی تزئینش کرده بود.هنوز باهاش در ارتباط بودم براش کتابهای فرهنگی و سی دی ومجله می بردم وتوی شبکه اجتماعی عضوش کردم. از تحولی که برای پری بوجود اومده بود خیلی خوشحال شدم و از ته قلب برای همه ی مدیر ومؤسس ها وفعالان مجموعه ریحانه النبی دعا و درخواست توفیق کردم و به کارم بیشتر ایمان آوردم وبا انگیزه بیشتری شروع به کار کردم،حالا دیگه هیچ سختی،هیچ برخورد بدی و هیچ کمبودی جایگزین عشقم به کار نخواهدشد. مطمئنم کار تحت عنایت امام رضا(علیه السلام) و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.

 

ثبت خاطرات مربیان حجاب طرح حجاب ریحانه النبی (سلام الله علیها)

مرکز حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها) – شعبه ساری

نام و نام خانوادگی مربی: سرکار خانم      سحر صالحی      

آن روز کاری در مدرسه، که البته در ایام محرم نیز بوده، بچه ها در مورد آرایش و نحوه لباس پوشیدن سوال می کردند، سوالات زیادی داشتن، به حمد خدا توانستم همه را قانع کنم.

هفته بعد ، وقتی به مدرسه رسیدم، خانم مدیر، معاون و معلم پرورشی نزدیک من آمدندو بعد از سلام و احوال پرسی، از من پرسیدن : خانم صالحی، شما هفته پیش چه بحثی داشتید؟

من هم نگاهی به دفتر کارم انداختم و گفتم: پرسش و پاسخ. اتفاقی افتاده؟!!!

معلم پرورشی گفتن: فردای آن روز چند تا از والدین، شمشیر به کمر بسته، آمدن مدرسه و چون من چادر داشتم فکر می کردند که من مربی حجاب مدرسه هستم، نه سلامی ، نه چیزی، شروع کردن به توهین، که اینها چه چیزهایی است که به بچه های ما یاد می دهید، ما اگر نخواهیم بچه های ما مسلمان شوند و این چیزها را بدانند چه کسی را باید ببینیم؟ کلی برخورد تند و حرف های تند دیگر.

بعد از آن همه کل کل، ایشان از والدین سوال کردند. مگه چه شده؟!!!

یکی از پدران جلو آمده و گفت: دیشب ما مهمانی بودیم و همسرم کلی به ظاهر خود رسیده بود و با همان وضع خوابید، نصف شب دیدم دخترم آمده و دارد صورت مادرش را در حالیکه مادرش خوابیده تمیز می کند، همسرم از خواب پرید و گفت : داری چکار می کنی؟!!!

دخترم گفت : مامان مگه توی محرم کسی آرایش می کنه؟

این کار گناه داره، خدا و امام حسین(علیه السلام) ناراحت میشن.

بعد پدر ادامه داد: بابا من دلم می خواهد زنم همینطوری بگردد، چرا بچه ها را شستشوی مغزی می کنید.

اینها را که تعریف می کردند، در دلم خوشحال بودم و لبخند رضایت بر لبانم نقش بسته بود. از اینکه توانسته ام وظیفه ام را درست انجام دهم و خدا را شکر می کردم.

من هم به آنها گفتم: خوب، اینکه خوب است!!!

من هم اینجا هستم تا همین ها را به بچه ها یاد بدهم، مگر چه اشکالی دارد که والدین از بچه ها چیزهایی را بیاموزند؟

ولی آنها مثل قبل عصبانی شدند، و من باز هم برای اینکه مشکلی برای طرح پیش نیاید و مبادا جایگاه طرح در آن مدرسه متزلزل شود، گفتم : چشم، چون معلوم شد که می شود در این مدارس هم تاثیر گذار بود حتی یک نفر.

 

ثبت خاطرات مربیان حجاب طرح حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها)

مرکز حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها) – شعبه ساری

نام و نام خانوادگی مربی: سرکار خانم      زهرا شیرزادی  

به نام خدایی که بی نیاز از بندگان است

اللهم صل علی محمد و آل محمد (علیه السلام)

در روزی که نمایشگاه حجاب عروسک ها را برگزار کردم در ساعتی که کلاس نداشتم و در سالن ایستاده بودم، خانمی با چادر و دختر کوچکش که روسری بر سر داشت بر بالای نمایشگاه عروسک ها ایستاد دختر کوچکش گفت مامان چقدر این عروسک ها زیبا شده بدون اینکه او را بشناسیم گفتم دختر با حجاب، زیبا می شه مگه نه؟ دختر لبخندی زد و … با مادر او شروع به صحبت کردم تا اینکه متوجه شدم یکی از مادران شاگردان ماست از دخترش تعریف کردم، از او صحبت کرد و گفت: من چادری نبودم چون دو دخترم چادر می گذارند و من مجبور به بردن دخترم به باشگاه بودم، همیشه اذیت می شدم به همین دلیل با اینکه قبلا خیلی شیک می گشتم و لباس های تنگ و کوتاه را در بعضی اوقات تجربه کردم الان به خاطر دخترم چادر گذاشتم با شنیدن این حرفش خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم از اینکه یک مادر به وسیله حجاب دخترش چادری و با حجاب شد .

 

ثبت خاطرات مربیان حجاب طرح حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها)

مرکز حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها) – شعبه شعبه قم

سال تحصیلی ۹۴-۱۳۹۳

نام و نام خانوادگی مربی: سرکار خانم فاطمه زارع                             

امروز ۲۵/۱۱/۹۳ یکی از شیرینترین روزهای زندگی من بود، چون نتیجه زحماتمرا به چشم خودم دیدم. یکی از بچه های کلاس سوم که همیشه موهایش حالت چتری داشت یعنی کل پیشانیش رو مو گرفته بود و از پشت سر هم موهاش همیشه بیرون زده بود،..با هر ترفندی که بلد بودم،شعر و قصه و حرفهای قشنگ و خلاصه هر چی که میدونستم به کار گرفتم، ولی موثر واقع نشد،دیگه نا امید شده بودم.ولی امروز در حالیکه هد به موهاش زده بود و موهای پشتش هم تو مانتو گذاشته بود،اومد تو حیاط مدرسه،معلمشان هم چون تغییر کردنش رو دیده بود،کارت فرشته هدایت را به گردنش انداخته بود،خیلی دوست داشتنی شده بود.
چادر….
یکی از بچه های کلاس سوم در حالیکه حجاب خوبی هم داشت ولی چادر نداشت،هر دفعه که سر کلاس میرفتم پیش من می آمد و می گفت:خانم من چادر دارم ولی مادرم اجازه نمیدهد چادر سرم کنم،هر دفعه ترفند جدید یادش میدادم که به مادرش بگوید ولی موفق نمیشد.تا اینکه قرارشد شماره مادرش را به من بدهد که با مادرش صحبت کنم،ولی هربار هم یادش میرفت که شماره را به من بدهد.تا اینکه یک روز صبح مادرش خودش آمد مدرسه و گفت شوهرم گفته برو ببین حرف این خانم چیه؟! خلاصه با کلی صحبت در مورد چادر مادرش راضی شد که برای دخترش چادر بدوزد،و ووقتی این دختر گلمون موضوع را فهمید کلی خوشحال شد.

حجاب عروسکها
روزی که قرار بود بچه ها عروسکهایشان را برای مسابقه به مدرسه بیاورند خیلی به یاد ماندنی بود. بچه های کلاس سوم از روی عروسکها فهمیدند حجاب یعنی چه؟حجاب زیر چادر یعنی چه؟ و این، هم برای من و هم برای بچه ها خیلی خنده دار و خیلی خاطره انگیز بود.

مدرسه ۹ دی
چند تا از بچه ای کلاس سوم چند روز قبل از نمایشگاه حجاب عروسکها، عروسکهایشان را آورده بودند. من عروسکها را یکی یکی می آوردم جلوی کلاس. به بچه ها گفتم: این عروسک ظاهرش خوب است و نمره ۲۰ میگیرد حالا ببینیم زیر چادر هم حجاب دارد یا می خواهد برود سبزی بخرد(زیر چادر بدون حجاب). بچه ها چشمها را می بستند و من چادر را کنار میزدم ،بعضی عروسکها خیلی خوب بودند، برخی با لباسهای آستین کوتاه. و شلوارک و بدون جوراب.بچه ها خودشون دیگه فهمیده بودند حجاب یعنی چه؟ هفته بعد یکی از بچه های همان کلاس که همیشه موهای جلو و پشتش پیدا بود،هد زده اومد جلوی من،در حالیکه کارت فرشته هم به گردن داشت خیلی قشنگ شده بود،من فقط نگاهش میکردم،تشویقش کردم. یکی دیگر از بچه های همان کلاس بعد از حجاب عروسکها آنقدر به من و مادرش اصرار کرد که چادر داشته باشد، که یک روز مادرش به مدرسه آمد تا ببیند حرف حساب من به قول خودش چیه؟ که در آخر با کلی صحبت این مادر هم قانع شد برای دخترش چادر خودش را کوتاه کند.حجاب عروسکها خیلی بر روی بچه ها تأثیر گذاشت.

 

ثبت خاطرات مربیان حجاب طرح حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها)

مرکز حجاب ریحانه النبی(سلام الله علیها) – شعبه قم

سال تحصیلی ۹۴-۱۳۹۳

 

نام و نام خانوادگی مربی: سرکار خانم اعظم رضایت

بسم الله الرحمن الرحیم

 هدف

«بچه ها لطفا مرتب سر جاتون بنشینید» آخ جون ! آخ جون! خانم مسابقه اش چطوریه؟ خانوم ما بیایم؟ اجازه خانوم. میشه هر روز این مسابقه رو بیارید؟ اینها حرفهای پر از شادی و نشاط بچه ها بود که پشت سر هم می شنیدند. بچه ها رو مرتب کردم که به صف بایستند و به نوبت بیان و مسابقه تیر و شیطان رو اجرا کنند. به ردیفِ کنار رسیدم، چند نفر با سرعت توی صف ایسادند یه دختر ناز و نجیب کناری ایستاد و طبق معمول دستش توی جیبش بود و با آرومی گفت: خانوم اجازه ما نمیخوایم شرکت کنیم. من که خیلی جا خورده بودم، بی درنگ پرسیدم عزیزم چرا؟ تو جزء بهترین حافظها هستی. تازه میتونی سه تیر پرتاب کنی. بچه ها حرفای من رو بریدند و بدون اینکه اجازه بدن به اصرارم ادامه بدم. دور فاطمه رو گرفتن. اینکه هر کدوم از دیگری پیشی میگرفت. برای گرفتن کمان که فاطمه بتونه تیر رو پرتا کنه، من رو به تعجب واداشت. فاطمه دست دیگر رو از جیب در نیاورد وبا یک دست و کمک بچه ها تیر رو پرتاب کرد. پرتاب اون با تشویقهای بلند بچه ها همراه بود. من سر در گم بودم. زهره به من نزدیک شد و آروم چیزی گفت که انگار اون تیر به قلب اصابت کرد و تنها قلب من رو هدف قرار داده بود.چقدر من درگیر فعالیتهای دیگر بودم که هر روز میدیدم جلوی درب مدرسه بچه ها چادر فاطمه رو کمکش مرتب میکنند. اما هرگز فرصت نشد تا بپرسم چرا. خدای من فاطمه یک دست نداشت. این سوال از اون روز هر روز و همیشه ذهنم رو مشغول کرده که آیا ما به عنوان مربی حجاب ازتمام مشکلات مرتبت با حجاب این فرشته های پاک و بی گناه آگاهیم؟

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شبکه های اجتماعی

     
           

آخرین اخبار

خوراک حجاب نیوز

اگر میخواهید مطالب حجاب نیوز را از دست ندهید، مشترک خوراک حجاب نیوز شوید!

feed32